رکوع - بیدل دهلوی

رکوع

هر كجـا كردم بــه يــاد سجــده‌ات ساز ركــوع
                               چــون مــه نــو تا فلك رفـــتم به پـــرواز ركوع
پيش از آن كز خاك من بالد نهــــال زنــــدگي
                               مي‌رســــد از بــــار دل در گوشـــم آواز ركوع
پيچ و تاب موجها، يكسر گهر گـرديــدني اسـت
                               سجده انجــام اســت هــر جا ديدي آغاز ركوع
شخـص تسليمي زپــرواز هــوســــــها شــرم دار
                               بــا هــوا كــاري نـدارد ســـرنگون تــا ز ركوع
مــا ضعيفــان را به ســامــان سليمــاني بس است
                               ســـجده ايجــــاد نگــين و خاتـــم انداز ركوع
گــرمنــافق از تــواضــع صـــاحب دين مي‌شود
                               تيــــغ هـم خـواهدنمـازي شد به پـــرواز ركوع
راست مي‌تازم چو اشك از ديده تا دامان خاك
                               بـــــرنمــي‌دارد دمـــاغ سجـــده‌ام نـــاز ركوع
سركشي‌هــا زيــن ادا آغــوش رحمــت مي‌شود
                               ديگر اي غافل!‌چه مي‌خواهـي زاعــجاز ركوع؟
پيكــــرت خـــم كــرد پيـري، از فنــا غافل مـشو
                               سخت نزديك است «بيدل» سجده باساز ركوع

بيدل دهلوي

جلال روح - محمد جواد محبت

جلال روح 


دل را به بيكران نوافل رها كنيم 
جان را به لطف بال عروج آشنا كنيم 
اهل خدا شويم و براي خدا شويم 
گاه دعا كه دست به سوي خداكنيم 
وقتي زلال ذكر صفا بخش لحظه هاست 
با اين جلال روح، به حرمت، صفا كنيم 
بر خشم و بغض و رشك، ببنديم راه را 
در را به روي همدلي و مهر،وا كنيم 
عشق از دروغ و خدعه بپرداخت خانه را 
شايد به صدق، در دل او باز جا كنيم 
دنيا و هر چه جلوه دنياست، قـبله نيست 
ما را مباد آنكه بدو اعتنا كنيم! 
غفلت اگر بر اول كار آسـتين كشيد 
خيري براي آخر خود دست و پا كنيم 
دل با ملال خاطر اگر گشت آشنا 
با ابر لطف، آينه را باز، ها كنيم 

محمد جواد محبت 

تجلّي وصـل  - مصطفي محدثي خراساني

تجلّي وصـل 


سحر رسيده و دل بيقرار خواهد شد 
دوباره دامن من پربهار خواهد شد 
صداي خوب اذان مي رسد ويك احساس 
درون سينه من بيقرار خواهد شد 
به سوي روشنيِ آب مي روم بي تاب 
و آب با دل من رهسـپار خواهـد شد 
نماز مي شود آغاز و با تجلّی وصل 
حجابهاي جدايي كنار خواهد شد 
و بعد در سر سجاده هاي سوز و گداز 
بهانه هاي دلم بيشمار خواهد شد 
ستاره ها به تماشاي شعله مي آيند 
و چشم عاصي من اشكبار خواهد شد 
چنان لطيف وسبك مي شود جهان كه وجود 
به روي رايحه ي گل سوار خواهد شد 
زلال و روشن و شفاف مي شوم از فيض 
و جسم و جان من آيينه زار خواهد شد 
و تا دوباره بيايد صداي خوب اذان 
دلم غـريبه چشم انتظار خواهد شد 

مصطفي محدثي خراساني 

حضور قلب - محمد علي مرداني

حضور قلب 

كارا بگذار هنگام نماز است اي برادر 
موسم عرض دعا و سوز و ساز است اي برادر 
آنكه هنگام نماز، از كار دنيا چشم پوشد 
نزد حق در روز محشر سرفراز است اي برادر 
سوي مسجد مي كنددعوت تو را بانگ مؤذّن 
اين ندا از ناي حي كار ساز است اي برادر 
با حضور قلب، رو كن سوي محراب عبادت 
چون حضور قلب تو، مفتاح رازت است اي برادر 
اجر يك ركعت شود هفتاد ركعت در جماعت 
باب رحمت سوي تو اينگونه باز است اي برادر 
خاك راه پاكبازان شو! چو «مرداني» كه داني 
سيد و سالارشان، ميرحجاز است اي برادر 

محمد علي مرداني 

چشمة الحمد - نصر ا.. مرداني

چشمة الحمد 


كليد راز بزرگي است هر كلام نماز 
چه باشكوه و عظيم است ازدحام نماز 
نسيم بارش نور است در كوير وجود 
سحر به مسجد آدينه ها، سلام نماز 
طنين بانگ اذان آيد از مناره شهر 
جهان خفته به پاخاست با قيام نماز 
به سوي قبلة ايثار، اين چه غوغايي است 
حضور مردم مشتاق در نظام نماز 
دوباره خطبه مزداي فتح مي خواند 
پيمبرانه به محراب خون، امام نماز 
گريخت خيل ساطي ازاسم بسم ا. 
حصار مظلمه درهم شكست، نام نماز 
شتاب خلق خروشان به سوي كعـبه خون 
حماسه هاي يقين است در پيام نماز 
بكن زچشمة « الحمد» دشت جان سيراب 
بخوان كه زخم نهان بخشد التيام نماز 
بنوش شهد شهادت به زير بيرق حق 
كه با نبرد تو پاينده شد قوام نماز 

نصر ا.. مرداني 

بارقـه بـاران عطش - ميرهاشم ميري

بارقـه بـاران عطش 


سر خوش از عطر دلاويز نياز سحري 
جانب قبله گرفتي بـه نماز سحري 
دامن شوق كشيدي به بلنداي طلب 
ملتهب از تنش سوز و گداز سحري 
خلوت صادق و روحاني اخلاص و يقين 
بخت بيدار و دم سينه نواز سحري 
همنفس با تپش گرم شقايق در باد 
هم تپش با نفس صاعقه تاز سحري 
روح تبعيديت از بارقه باران عطش 
آتش آميخت به گلفام طراز سحري 
در گلوگاه افـق كز جهش تيغ بريد 
رنگ رخسار تو آميخت به راز سحري 
شوق ديدار حبيبت به سراپاي شكفت 
موجي از شعشعة شعله فراز سحري 
بر دميد از دل پاكت گل نوراني راز 
تا تو را زمزمه آموخت نياز سحري 

ميرهاشم ميري 

چراغ راه - محمد حسن صفوي پور

چراغ راه


داري اگر به پا زره بندگي نماز 
گردد چراغ راه تو در زندگي نماز 
قامت بلند دار به قد قامت الصلوه 
تا بخشدت وقار و برازندگي نماز 
در زندگي به مردم آزاده مي دهد 
سرمشق پايداري و پايندگي نماز 
پْركن صف نماز جماعت كه مي شود 
مـانع زاختلاف و پراكندگي نماز 
سيماي هر نمازگزاري منور است 
از آن كه هست مظهر تابندگي نماز 
گفتم كه چيست باعث خير و صالح خلق؟ 
فرمود پيرِ مكتبِ سازندگي نماز 


محمد حسن صفوي پور 

مجــال عــروج  - غلامرضا مرادي

مجــال عــروج 


وقت نماز، خلوت دل از خـدا پْر است 
اين خانه از تبلور دست دعا پْر است 
از آفتاب،بگذر و بگذارمان به خويش 
اينجا زگرمي نَفَس آشنا پر است 
در پنج نوبتي كه مجال عـروج ماست 
هر گوشه اي زسايه بال هما پْر است 
تا قبله گاه سينه، مصلاي عشـق اوست 
از ما هميشه مسجد آدينه ها پْر است 
ما چشم دل به سمت تجلي گشوده ايم 
اينجا تمام پنجره ها از صفا پْر است 
وقتي بلال مأذنه ها، بانگ مي زند 
يعني تمام هستي ما از خدا پْر است 
يارب دل شكسته ما را قبول كن 
هر چند كوچك است ولي از صفا پْر است 

غلامرضا مرادي 

دستــي بــه آسمـــان - معصومه نبوي

دستــي بــه آسمـــان 


وقت است تا دوباره خدا صدا كنيم 
دستي به آسمان اجابت رها كنيم 
راهي زگرمسير سجود و نماز عشق 
بر قلبهاي يخ زدة خويش وا كنيم 
سجاده اي ز نور بينداز هر سحر 
تـا ركعتی به آينــه ها اقتدا كنيم 
از نسل آسماني پرواز مي شـويم 
زنجير خاك را اگر از خود جدا كنيم 
تا كوچه هاي سبز شكفتن نگاه كـن 
راهي نمانده است، توقف چرا كنيم؟ 
اينجا ميان پنجره ها نور مي وزد 
وقت است تا دوباره خدا راصدا كنيم 

معصومه نبوي 

نـور عشــق - مشفق كاشاني

نـور عشــق

 
دل را به نور عشق صفا مي دهد نماز 
جان را به ياد دوست جلا مي دهد نماز 
از خارزار شركت اگر بگذري به صدق 
باغ تو را زجلوه صاف مي دهد نماز 
تا بنگري جمال حقيقت ز معرفت 
سر چشمه ات ز آب بقا مي دهد نماز 
پاي تو را زقيد تعلّق رها كند 
دست تو را به دست دعا مي دهد نماز 
هر دم كه سر به سجدة اخلاص مي نهي 
روشندلي زياد خدا مي دهد نماز 
چون بشنوي صلاي مؤذن، شتاب كن 
كز بارگاه قدس ندا مي دهد نماز 

مشفق كاشاني 

نـــور نمــــاز - منصوره صدقي

نـــور نمــــاز 


فروغ جـان و نور دل نماز است 
در آن اسرارِ عشقِ بي نياز است 
بهار جانفزاي اهل ايمان 
كليد گلشن رضوان نماز است 
به روي مؤمنان وقت عبادت 
درِ رحمت زلطف دوست باز است 
هر آن كس در فرايض نيست كاهل 
به پيش خلق و خالق سرفراز است 
به عالم، درد هر درمانده اي را 
نماز اهل ايمان چاره ساز است 
نهفته درنماز، اسراري از عشق 
بر اين اسرار، واقف، اهلِ راز است 

منصوره صدقي 

نهانخانه اسرار  - امام خمینی (ره)

 نهانخانه اسرار 


بر در ميكده از روي نياز آمده ام 
پيش اصحاب طريقت به نماز آمده ام 
از نهانخانه اسرار ندارم خبري 
به در پيرمغان صاحب راز آمده ام 
از سر كوي تو راندند مرا با خواري 
با دلي سوخته از باديه باز آمده ام 
صوفي و خرقه خود، زاهد و سجاده خويش 
من سوي دير مغان نغمه نواز آمده ام 
با دلي غمزده از دير به مسجد رفتم 
به اميدي هِله با سوز و گداز آمده ام 
تا كند پرتو رويت به دو عالم غوغا 
بر هر ذره به صد راز و نياز آمده ام 

امام خميني