بارقـه بـاران عطش 


سر خوش از عطر دلاويز نياز سحري 
جانب قبله گرفتي بـه نماز سحري 
دامن شوق كشيدي به بلنداي طلب 
ملتهب از تنش سوز و گداز سحري 
خلوت صادق و روحاني اخلاص و يقين 
بخت بيدار و دم سينه نواز سحري 
همنفس با تپش گرم شقايق در باد 
هم تپش با نفس صاعقه تاز سحري 
روح تبعيديت از بارقه باران عطش 
آتش آميخت به گلفام طراز سحري 
در گلوگاه افـق كز جهش تيغ بريد 
رنگ رخسار تو آميخت به راز سحري 
شوق ديدار حبيبت به سراپاي شكفت 
موجي از شعشعة شعله فراز سحري 
بر دميد از دل پاكت گل نوراني راز 
تا تو را زمزمه آموخت نياز سحري 

ميرهاشم ميري