اصمعي گويد:مردي به نام بلال بن ابي برده ازكوفه واردبرعمربن عبدالعزيزشد،كه ان وقت درشهر سكونت داشت،ابن ابي برده به محض ورود پس ازمراسم پذيرايي ملازم مسجد گرديد ودركناريكي ازستون هاي مسجد به خواندن نمازاشتغال ورزيد و مدتي با خضوع وخشوع تمام نماز خواند.عمربن عبدالعزيز رابا اين عبادت به خود متوجه كرد، به طوري كه يك روز،عمربن عبدالعزيز علاء بن مغيره،كه از خواص او بود،گفت:اگر باطن اين مردمانند ظاهرش با صفا ونوراني باشد،مردي قابل اعتمادوشايسته حكومت عراق است.علاءبن مغيره گفت: من اورا آزمايش مي‏كنم و از باطنش براي شما خبر مي‏آورم.علاء هنگام نماز مغرب پيش او رفت،ديد مشغول نمازاست،گفت:نماز خودراكوتاه كن!با تو كاري دارم.ابن ابي برده نماز مختصري خواند.وپس از پايان روبه علاء آورد.علاء گفت:مرا مي‏شناسي كه به عمربن عبدالعزيز چقدر نزديكم وخليفه چه اندازه مرا مورد لطف قرار داده اگر اشاره كنم كه ترا نامزد حكومت عراق نمايد،به من چه خواهي داد؟ابن ابي برده گفت:حقوق ومزاياي يك ساله خود را به تو مي‏دهم (حقوق ومزاياي يك ساله والي عراق معادل صدو بيست هزار درهم بود)علاء گفت: براي تثبيت اين معني نوشته اي بده كه اگر به مقام ولايت رسيدي انكار ننمايي. ابن ابي برده فوراً نوشته اي داد،ودر آن نوشته حقوق يك ساله حكومت آتيه خود را به علاء واگذار نمود.علاء نامه را پيش عمربن عبدالعزيز آورد.همين كه عمربن عبدالعزيزاز جريان اطلاع حاصل كرد، نامه اي به والي خود دركوفه نوشت به اين مضمون: اي عبدالرحمان! ابن ابي برده خواست، از راه عبادت، وپرستش خدا مارا بفريبد ونزديك بود فريفته اوشويم ولي چون اوراآزمايش كرديم،آشكار شد كه آنچه مي‏كند، فقط محض تزوير ونيرنگ است وباطني آلوده دارد.عبادت خاضعانه،آنهم درمسجد با ركوع وسجود طولاني براي رياست ومقام دردنيا اين چنين رسوائي و فضاحت به بار مي‏آورد. مولوي در مثنوي گويد:

ظاهرت چون بوذر و سلمان بود باطنت همچون ابوسفيان بود

ظاهرت چون گور كافر پر حلل و اندرون قهر خدا عز و جل‏

از برون طعنه زني بر بايزيد و ز درونت ننگ مي‏دارد يزيد

هر چه داري دردل،ازمكرو رموز پيش ما پيدا بود مانند روز

گرچه پوشيمش زبنده پروري تو چرا رسوايي از حد مي‏بري‏

گر بود در ماتمي صد نوحه گر آه صاحب درد را باشد اثر

3. الادكياء ابن جوزي،ص‏41.